یکی از مسائلی که انسان همواره با آن دست و پنجه نرم کرده،جاودانگی بوده است.

آدمیزاد است دیگر.دلش می‌خواهد چیزی از خودش در این دنیای فانی باقی بگذارد.یک‌نفر با آوردن فرزندان متعدد به این دنیا تلاش می‌کند به این مراد دلش برسد،یک نفر با کشیدن یک نقاشی،یکی با ساختن یک مجسمه،یکی با تراویدنِ یک شعر و دیگری با نگاشتن یک مقاله.

هر کسی به روش منحصربه‌فردش این‌کار را می‌کند.

اما چرا انسان آنقدر میل به جاودانگی دارد؟

در مدت اخیر که به عنوان نویسنده زیست کرده‌ام،متوجه لذت وافری که از خلق کردن به دست می‌آورم شده‌ام.

وقتی می‌نویسم،دانستن این‌که با نوشتن یک مطلب،می توانم چراغی در ذهن حتی یک نفر روشن کنم،و این‌که آن چراغ در ذهن آن فرد روشن خواهد ماند،باعث می‌شود حس کنم جاودانه‌ام.که مرا از دست لامروت زمان گزندی نیست.

انسان به راستی موجودی شگفت‌انگیز است.می‌تواند در یک لحظه،چشمانش را ببندد و به مدد حواس پنجگانه،خود را در زمان و مکانی دیگر تصور کند.

بیاییم با یکدیگر امتحانش کنیم.

همین حالا که این مطلب را می‌خوانید،چشمان‌تان را ببندید.

خود را کنار دریا تصور کنید.باد خنکی در پیچ و خم موهایتان می‌وزد.ماسه‌های سرد و نرم را زیر و لای انگشتان‌تان حس کنید.بگذارید موج‌های رقصان،ساق پاهای برهنه‌تان را در آغوش گیرد.

آیا این حیرت‌انگیز نیست؟

ما توانایی‌های خود به عنوان یک انسان را دست‌کم می‌گیریم.

انسان موجودی‌ست منحصربه‌فرد.اما چون در عوام انسان‌ها حل شده،خصایل گهربارش را نمی‌بیند و نمی‌شناسد.و بدا عمری که به خویشتن‌شناسی وقعی نهاده نشود.

حضرت مولانا در این زمینه اشعاری دارد که به‌شیوایی و رسایی بیان می‌کند:

ای نسخه اسرار الهی که تویی
و ای آینه جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
از خود بطلب آن چه خواهی که تویی

باری،برگردیم به مسئله‌ی جاودانگی.

چند روز پیش،خانه‌ی پدربزرگم،خانه‌ای که سالیان‌سال در آن زیسته بودیم و خاطرات خوب و بد داشتیم را با خاک یکسان کردند.صاحب جدیدش می‌خواهد ساختمانی در زمینش بنا کند.

برایم جالب است که آن خانه اکنون مخروبه‌ای بیش نیست.گویی هرگز وجود نداشته.اما با این‌حال،در اذهان ما که در آن زیسته‌ایم،زنده است.می‌تپد.

آیا این مصداق جاودانگی نیست؟که نباشی ولی در ذهن دیگری جریان داشته باشی.همچون موج‌های متین کارون.

من جاودانگی را در چند چیز می‌بینم.

یکی در نوشتن.

نوشتن جاودانه ساز است.
نوشتن جاودانه ساز است.

انسان موجودی شگرف است.می‌تواند واژه شود.روح خود را در صفحات سفید روان سازد و به دست زمان بسپارد.انسان حقیقتا موجودی‌ست الهی.صدالبته که حیوانیت نیز دارد.که اگر نداشت،هماهنگی به وجود نمی‌آمد.بدی و خوبی.سردی و گرمی.روز و شب.بالا و پایین.سیاه و سفید.تضاد هماهنگی‌ست.

اما،مهم‌ترین جاودانه‌ساز،مهربانی‌ست.نوع دوستی‌ست.دگردوستی‌ست.عشق است.

چگونه می‌توان در اذهان به‌نیکی زیست کرد بدون آن‌که انوار لطف و مهربانی ما،قلب دیگری را لمس نکرده باشد؟

بی‌مهر،نوشتن نیز کارساز نخواهد بود و نخواهد توانست معبد جاودانگی در قلب و روح دیگری برای ما برپا کند.

مولانای دل‌ها در جایی دیگر می‌فرماید:

عمر که بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر

باری،بی‌عشق زیست نتوان کرد و جاودان نیز نتوان شد.

به‌گمانم بعد از مطالعه‌ی این پست،خواندن مطلب زیر هم برای شما مفید باشد:

در باب زندگی | هدف زندگی چیست؟اندکی غرولند و نتیجه گیری

در باب زندگی | اگر فکر می کنی برای شروع دیر است این مطلب را بخوان