نیمه‌های شب وزنه‌ی غم عالم را بر دوشم احساس می‌کردم. نمی‌توانستم هیچ کورسویی از شادی در زندگی‌ام بیابم.

پنجره‌ی اتاق را به کناری راندم و نگاهی به سرسرای خیابان انداختم.

پاکبان نارنجی پوش اندوهگینی در عزلت، با جارویش زمین را نوازش می‌کرد.

می‌‌گویند انسان موجودی‌ست اجتماعی. اگر با دیگر انسان‌ها مراوده نداشته باشد، صدمه می‌بیند.

راست می‌گویند. با این‌که خود را در حلقه‌ی کار انداخته‌ام و شب و روزم پشت صفحه‌ی سفید می‌گذرد، اما چیزی کم است.

آخرین باری که از خانه بیرون زده‌ام را به یاد نمی‌آورم.

پنجره را با اندکی شدت می‌بندم. دست به دامان شمس تبریز می‌شوم. شاید پادزهر دست او باشد.

کتاب شمس تبریز را باز می‌کنم و مشغول مطالعه می‌شوم. مطالعه تا حالا رویم را زمین نینداخته. هروقت دست به دامانش شده‌ام، دستم را گرفته و به سرزمین آرامش رهنمون شده است.

نظرگاه شمس درباره‌ی شادی

“شادی را رها کرده غم را می‌پرستند…شادی همچون آب لطیف صاف، به هر جا می‌رسد در حال شکوفه عجیبی می‌روید…غم همچو سیلاب سیاه به هر جا که رسد شکوفه را پژمرده می‌کند، و آن شکوفه که قصد پیدا شدن دارد نهلد که پیدا شود.(مقالات، صفحه 196)”

گویی شمس در مجلسی نشسته و راجع به حال و هوای نیمه شب من سخن رانده است.

 در عحب است از من، که شادی را رها کرده‌ام و غم را می‌پرستم. آب لطیف و شکوفه را گذاشته و به سیلاب سیاه تن داده‌ام.

اما باز هم برایم کافی نیست. این سیلاب سیاه تمام تنم را فرا گرفته است. دنیا برایم به مثابه‌ی زندان شده است.

به مطالعه ادامه می‌دهم.

اندیشه‌هایی که دل را تنگ و عالم را زندان می‌سازد

می‌گوید:

“دلی را کز آسمان و دایره‌ی افلاک بزرگتر است و فراخ‌تر و لطیف‌تر و روشن‌تر، بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالم خوش را بر خود زندان کردن؟

چگونه روا باشد عالم چون بوستان را بر خود زندان کردن؟

همچو کرم پیله، لعاب اندیشه و وسوسه و خیالات مذموم بر گِردِ نهاد خود تنیدن و در میان آن زندانی شدن و خفه شدن!

ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستانِ ما خود چه باشد.(مقالات صفحه‌ی 610)”

آقای شمس، شما از میان تار و پود زمان با من سخن می‌گویی؟

تو از کجا می‌دانستی که احوالات کرم پیله‌ای دارم که دارم خود را در این لعاب فکر و فلسفه بافی خفه می‌کنم؟

باری، این‌گونه نتیجه‌گیری می‌کنم:

شمس همه‌چیز را اصالتاً درونی می‌داند. در نتیجه، ریشه‌ی غم و شادی و همه‌ی زیبایی‌ها را نیز در درون می‌داند.

کسی (همچون من در این لحظه) که در درون خویش زیبایی و شادی را نیابد، هیچ امر بیرونی نمی‌تواند به او کمک کند. و بالعکس.

باید بیشتر برای شناخت زیبایی‌ها و شادی‌های درونی خویشتن کوشش کنم.

بروم اندکی پیاده‌روی کنم. باید هوای تازه استنشاق کنم.

به‌گمانم بعد از مطالعه‌ی این پست،خواندن مطلب زیر هم برای شما مفید باشد:

در باب زندگی | مرگ چیست؟مرگ در نگاه شمس تبریزی و روزنگاری از خویش

در باب زندگی | هدف زندگی چیست؟اندکی غرولند و نتیجه گیری

در باب زندگی | یافتن هدف زندگی یا ساختن هدف زندگی؟یک پرسش و پاسخ