هنر به ما اجازه می‌دهد که خودمان را در آن واحد گم کنیم و بیابیم.(توماس مِرتون)

شاید با این تصور که هنر راهکاری جادویی برای درمان افسردگی ارائه می‌کند از این مطلب بازدید کرده باشید.

آلن دوباتن در کتاب هنر همچون درمان که به همراهی جان آرمسترانگ نوشته، می‌نویسد:

“یکی از چیزهایی که فکرش را نمی‌کنیم،اما مهم است و هنر می‌تواند برای ما انجام دهد این است که به ما یاد دهد چطور با موفقیت بیشتری رنج بکشیم.

می‌دانم ممکن است با خودتان چه فکری بکنید:

«من اومدم از شر این سگ سیاه افسردگی خلاص بشم.اونوقت میگن هنر بهمون کمک می‌کنه چطور بهتر رنج بکشیم.خب به چه دردم می‌خوره؟»

دغدغه‌ی شما را به نیکی درک می‌کنم و برای آن جواب‌هایی دارم که امیدوارم برایتان مفید واقع شود که در ادامه به آن‌ها خواهم پرداخت.

پذیرفتن اندوه با آغوش باز

حتماً برایتان پیش آمده که خواسته باشید راجع به یکی از مشکلاتی که دارید با کسی صحبت کنید؛

واکنش اولیه این است که آن‌ها فوراً می‌خواهند دنبال راه‌حل بگردند و سوی روشن‌تر را به شما نشان دهند.

یا برعکس،گویی رقابتی به وجود می‌آید و آن‌ها با هزار دلیل و منطق می‌خواهند اثبات کنند که از شما بدبخت‌تر هستند و مشکلات‌شان سنگین‌تر است.

اما به جای آن،بیاییم به قطعه‌ی شبانه‌ی شماره 20 از شوپن گوش فرا دهیم.

https://soundcloud.com/fawito/fryderyk-chopin-nocturne-no-20
Chopin – Nocturne No.20 in C Sharp minor

این قطعه،آدمی را عمیقاً با اندوه درگیر می‌کند.

اثرِ شوپن،مشکلات‌مان را انکار نمی‌کند.از ما نمی‌خواهد که شاد باشیم.

بلکه می‌خواهد به ما بگوید که اندوه هم بخشی از زندگی است.درست مثل شادی.

می‌خواهد بگوید که اندوهگین بودن جزئی از ذات آدمی‌ و زندگی‌ست.

در واقع از نظرگاه من،شوپن اندوه را تکریم می کند.

گویی می‌گوید:«آن‌گاه که احساس می‌کنی غمگینی،با تجربه‌ای والا رودررو هستی.حس از دست‌دادن،ناامیدی و نابسندگی را با آعوش باز بپذیر و آ‌ن‌ها را نادیده نگیر.تا از دست ندهی،چگونه می‌خواهی به دست آوری؟تا اندوهگین نباشی،چگونه می‌خواهی حلاوت شادی را دریابی؟»

در کشیدن بار رنج تنها نیستی

1

بسیاری از چیزهای غم‌انگیز بدین سبب بدتر می‌شوند که در کشیدن بار رنج آن‌ها احساس تنهایی می‌کنیم.

مشکل‌مان را چنان تجربه می‌کنیم که گویی تنها برای ما اتفاق افتاده است،انگار که نفرینی ابدی باشد.

یا چنان تجربه‌اش می‌کنیم که انگار آشکارکننده‌‌ی بعدِ شرور و فاسدمان باشد.

به یاد دارم دورانی را که در دانشگاه صنعتی دزفول به تحصیل مشغول بودم.

بارها از آن دوران به عنوان تونلی تاریک یاد کرده‌ام که انتهایش هم بن‌بست است.

افسردگی به دورم چنبره زده و توان ادامه‌دادن نداشتم.

بماند که چند باری،نشسته بر پل دز در بطن شب،پایین انداختن خودم در میان امواج خروشان رودخانه به ذهنم خطور کرد.

اما چیزی که آن دوران مایه‌ی تسکینم بود،قطعه‌ای موسیقی از گروه انگلیسیِ آنتی‌متر و همچنین کتابِ بار هستی،اثر میلان کوندرا بود.

https://soundcloud.com/thevoid516/antimatter-fighting-for-a-lost
Antimatter – Fighting for a lost cause
قطعه ای که نیمه شب بر بلندای رود دز گوش می کردم

2

در این قطعه‌ی موسیقی و این کتاب چیزی زنده می‌تپید.

می‌خواهم برش هایی از کتاب بار هستی را،که همچنان پس از سال‌ها همراهم هستند،برایتان بیاورم:

توما به دیوار کثیف حیاط نگاه می کرد و نمی دانست که آیا این احساسِ عصبیِ زودگذری است یا عشق؟ و در این شرایط که یک مرد واقعی می داند چگونه سریعا تصمیم بگیرد از شک و دودلی خود شرمسار بود.این تردید زیباترین لحظه ی عمرش را از هر معنایی تهی می ساخت.

 توما خود را سخت سرزنش می کرد اما سرانجام دریافت که شک و تردید امری طبیعی است. آدمی هرگز از آنچه باید بخواهد آگاهی ندارد زیرا زندگی یک بار بیش نیست و نمی توان آن را با زندگی های گذشته مقایسه کرد یا در آینده تصحیح نمود…”

واقعه هولناک یک زندگی را می توان به کمک استعاره سنگینی توضیح داد. می گویند بار سنگینی بر دوش داریم و این بار را حمل می کنیم، خواه قدرت تحمل آن را داشته باشیم و خواه نداشته باشیم. با آن مبارزه می کنیم، خواه بازنده باشیم، خواه برنده شویم.

شهودی که در آن دوران بدان رسیدم،این بود:

هنر و ادبیات وجه اشتراک ماست

ماریو بارگاس یوسا،نویسنده‌ی حاذق و شهیر معاصر،در کتاب چرا ادبیات؟ به وجه اشتراک انسان‌ها پرداخته است.او در این کتاب می‌نویسد:

“ما،در مقام مخاطبان فعال سمفونی‌های بتهوون،شوپن،باخ،برامز و در مقام خوانندگان سروانتس،شکسپیر و تولستوی،یکدیگر را در پهنه‌ی گسترده‌ی مکان و زمان درک می‌کنیم و خود را اعضای یک پیکر می‌یابیم.”

چرا؟

زیرا در آثار این نویسندگان چیزهایی می‌آموزیم که سایر آدمیان نیز آموخته‌اند،و این همان وجه اشتراک ماست به رغم طیف وسیعی از تفاوت‌ها که ما را از هم جدا می‌کند.

می‌بینید؟

ما تنها نیستیم.مشکلات ما تنها مشکلات دنیا نیست.با دیگر انسان‌های دنیا هم تفاوتی نداریم.

ما فقط در سایه‌ی مطالعه‌ی ادبیات و جان‌سپردن به هنر است که به چنین شهودی خواهیم رسید.

یوسا ادامه می‌دهد:

“مردان و زنان همه‌ی ملت‌ها در هر کجا که هستند،در اصل برابرند و شبیه به هم هستند،با مشکلاتی شبیه به یکدیگر.”

آن موقع فهمیدم این تونل بن‌بستی که در آن گیر افتاده‌ام،برای مردی چهل و چند ساله در انگلیس،آهنگسازی در چندین قرن پیش و حتی برای شخصیت‌های خیالی هم اتفاق افتاده بود.

پس من تنها نبودم.

هنر به این افسردگی من بیانی اجتماعی داد و کمک کرد بتوانم گردن خود را افراشته کنم.افسردگی خود را بپذیرم و با آن کنار بیایم.

بعدها نتیجه‌ی این پذیرفتن افسردگی،به تلاش مضاعف،دادن دوباره‌ی کنکور و قبولی در دانشگاه تهران ختم شد.

به‌گمانم بعد از مطالعه‌ی این پست،خواندن مطلب زیر نیز برای شما مفید واقع شود:

ریزعادت ها | روشی برای انجام بهتر کارهای روزانه و غلبه بر بی انگیزگی

چگونه یادگیری بهتری داشته باشیم؟

تفاوت غبطه و حسادت | چگونه از غبطه خوردن به نفع خود بهره ببریم؟

چرا و چگونه زمان کمتری در شبکه های اجتماعی بگذرانیم؟