شاید اگر یک سال پیش،کسی می‌آمد پیش من و می‌گفت وبلاگ‌ می‌نویسم،از او می‌پرسیدم:

کجا؟توی بلاگفا؟

یا بدتر،به او می‌گفتم که دارد وقتش را تلف می‌کند.که می‌تواند در اینستاگرام و تلگرام و غیره و ضاله بنویسد و بازخوردها و لایک‌های بی‌شماری هم بگیرد.

امان از این تفکر توجه طلبانه!

اما خداروشکر،آشنایی با شاهین کلانتری،استاد نازنینم باعث شد که به کلی دیدگاهم نسبت به وبلاگ و وبلاگ‌نویسی عوض شود.

وقتی سخن از وبلاگ به میان می‌آید،فکر همه می‌رود به سمت فضای وبلاگستان فارسی دهه‌ی هشتاد.

همان دورانی که پر بود از دلنوشته‌ها و انواع و اقسام جفنگیات و چس‌ناله‌ها.

حالا اما،تمام این‌ها جای اصلی خود را پیدا کرده‌اند.یعنی اینستاگرام و تلگرام و امثالهم.

حال دیگر فضای وب و وبلاگ‌نویسی،فضای حرفه‌ای‌هاست.

جایی که برای نوشتن یک مطلب خوب و مفید،باید روزها و ساعت‌ها مطالعه کرد و با مهارت‌های مختلف آشنایی داشت.

مهارت‌هایی مثل مهارت نویسندگی،کپی‌رایتینگ،تفکر انتقادی،قدرت تحلیل،نظم و سماجت بی‌اندازه و قص علی هذا.

باری،برسیم به بحث اصلی این پست.

چرا وبلاگ می نویسم؟
چرا وبلاگ می نویسم؟

چرا وبلاگ‌نویسی می‌کنم؟

وبلاگ‌ می‌نویسم چون نوشتن علاقه‌ی اصلی من است.

به یاد دارم که مدتی پیش،مطلبی برای دوره‌ی نویسندگی‌ آنلاین شاهین نوشتم،تحت عنوان “چرا می خواهم نویسنده شوم؟”

شاید بد نباشد آن را در این‌جا به اشتراک بگذارم:

خب.چرا می‌خواهم نویسنده‌ شوم؟سوالی هزار جواب.اما اصلی‌ترین جوابی که سنجاق شده به بالای مغزم،این است که مرعوب قدرت خلق‌کردن شده‌ام.

از بچگی با کتاب‌ها زندگی کرده‌ام.یادم است ده-یازده ساله که بودم،مادرم مرا همراهِ خودش برای خرید می‌برد مرکز شهر.گرمای ظهر تابستان اهواز هم که دمار از روزگار آدم در می‌آورد.اما چیزی بود که مرا عاشقِ همین خریدهای مرکز شهر کرده بود.

همیشه بعد از خرید،مادرم مرا به کتاب فروشیِ رشد می‌برد.یادم است که وقتی در شیشه‌ایِ کتاب‌فروشی را هل می‌دادم و وارد می‌شدم،هجوم باد خنک کولرگازی‌ها و قفسه‌های بلند پر از کتاب دورتادورم چطور ممدّ حیات و مفرح‌ ذات بود.

از همان‌وقت‌ها،مادرم کتاب‌های داستان کودک و نوجوان را برایم می‌خرید.مخصوصا کتاب‌های رولددال و مجموعه‌‌کتاب‌های تن‌تن.یکی-دو سال بعدش هم که خودم کمی بزرگتر شده بودم و تنهایی می‌توانستم بیرون بروم،مجموعه‌ی هری‌پاتر را از رشد می‌خریدم و می‌خواندم.

با این‌که کتاب انیس و مونس من از ده‌سالگی بوده،اما هیچوقت به‌ذهنم خطور نکرده بود که به نویسندگی بپردازم.دلیل واضحی در ذهنم نداشتم.شاید فکر می‌کردم به عنوان یک شغل یا حرفه مناسب نیست.حواسم هم که به فوتبال و پیشرفت در فوتبال پرت بود.زندگی ورزشی و فضایش هم که متاسفانه از دنیای ادبیات به کلی دور است.

یادم است آن‌سا‌ل‌ها(سیزده‌ساله بودم)در تیم فولادخوزستان بازی می‌کردم.گاهی که برایِ مسابقه‌ای به شهر دیگری سفر می‌کردیم،کتابی با خودم می‌بردم.هم تیمی‌ها و رفیق‌هایم هم همیشه به‌خاطر همین کتاب‌خواندن‌ها به‌شوخی مرا دست می‌انداختند و لقب فانتزی به من داده بودند.صدالبته که من هم جاهای دیگری از خجالت‌شان در می‌آمدم.

باری،هرچه که بود،هیچگاه میلی به نویسندگی پیدا نکردم.شاید هم دلیلش نبودن الگوی مناسبی در دنیای اطرافم بود.

گذشت و گذشت تا رسید به تابستانِ نود و هفت.تازه کنکور داده بودم.تب و تابِ نگرانی‌هایم تازه فروکش کرده بود.هرچند تا اعلامِ نتایج خیلی مانده بود اما اطمینان داشتم که تهران قبول می‌شوم.

با سریالی کمدی آشنا شدم به نامِ کالیفُرنیکِیشِن.شخصیتِ اصلیِ داستان،نویسنده‌ای آس و پاس و به‌غایت اغواگر و عاشقِ زن‌ها بود به اسمِ هنک مودی.هنک نویسنده‌ای معروف بود که دچارِ مشکلِ خشکیِ قلم شده بود.دوست‌دختر سابقش که دختری هم با یکدیگر داشتند تصمیم داشت با وکیلی پولدار ازدواج کند و این مسئله برایِ هنک خیلی سخت بود.کلِ داستان حول کشمکش های هنک برایِ برگرداندنِ خانواده‌اش دورِ هم می‌گردد که البته با هرزگی‌های نابه‌جایش،همیشه گند می‌زند و صحنه‌های خنده‌داری ایجاد می‌کند.

فکر می‌کنم اولین جرقه‌های آشنایی من با نویسندگی از همان‌جا زده شد.از دیدن قدرت هنک در خلق کردن لذت می‌بردم و دروغ چرا،قدرت اغواگری‌اش هم برایم جذاب بود.دوست داشتم بعضی از خصوصیات جذاب او را به خودم اضافه‌کنم.

القصه،شروع به جستجو در گوگل راجع به نویسندگی کردم.اولین چیزی که جستجو کردم واژه‌ی “نویسندگی”بود.اولین سایتی هم که بالا آمد،سایت شاهین کلانتری عزیز بود.از همان وقت،شدم مشتریِ پر و پا قرصِ مقالاتِ سایتِ شاهین.اولین مقاله‌ای هم که خواندم،مقاله‌ی آزادنویسی بود.پس شروع کردم به آزادنویسی روزانه.

بعدترها خود شاهین در تلگرام  کلاس نویسندگی خلاق گذاشت.فراخوانش را که دیدم،بدون این‌که فکر کنم،هزینه‌اش را پرداخت کردم و در کلاس‌هایش شرکت کردم.بدونِ این‌که هدف خاصی از نوشتن داشته باشم.صرفاً دلم می‌خواست بنویسم.در نوشتن،معنایِ تازه‌ای کشف کرده‌بودم.نوشتن برایم مثل موسیقی بود.کسی نمی‌توانست آن را ازم بگیرد.

نمی‌توانم دقیق بگویم که چرا می‌خواهم نویسنده شوم.بگویم می‌خواهم قدرت خداگونه داشته باشم؟می‌خواهم دنیای مختص به خودم را بسازم و جهان‌بینی مخصوص خودم را در این‌دنیا به یادگار باقی بگذارم؟

خب همه‌ی این‌‌ها درست است.اما بهترین جوابی که به این سوال می‌توانم بدهم این است:

شاید دقیقاً ندانم که چرا می‌خواهم نویسنده شوم،اما دقیقا می‌دانم که چرا نمی توانم ننویسم.که چرا نمی‌توانم نویسنده نباشم.چون اگر ننویسم،چیزی در من می‌میرد.بخشی از هویتم گم می‌شود.مثل قطعه‌ی کلیدیِ یک پازل.

وبلاگ می‌نویسم تا بهتر یاد بگیرم

یکی از دلایل اصلی که وبلاگ‌نویسی را برای خود مناسب دیدم،این است که من شیفته‌ی یادگیری‌ام.

هرروزم را به‌شوق یادگیری مطلبی جدید می‌کاوم.

و چه راهی بهتر از این‌که وبلاگ را محلی کنم برای گزارش یادگیری‌های روزمره‌ام؟

این‌گونه،شما را هم در یادگیری‌های روزانه‌ام شریک می‌گردانم.در واقع،من سودای یاددادن چیزی به کسی ندارم.در واقع می نویسم تا در وهله‌ی اول،خود یاد بگیرم.و اگر بتوانم با مطالبم حتی برای یک‌نفر هم مفید واقع شوم،شاکرترین خواهم بود.

وبلاگ‌ می‌نویسم تا نظم‌شخصی را در خود پرورش دهم و خود را وادار به تلاش و پویایی روزمره کنم

به‌مرور دریافته‌ام که نوشتن تا چه حد می‌تواند باعث شود در زندگی روزانه‌ی خود،به خود سخت بگیرم و کارهایم را طبق برنامه‌ی مشخصی پیش ببرم در راستای اهداف مشخص.پس،چه روشی بهتر از به‌روز کردن مکرر وبلاگ شخصی خودم؟

نظم شخصی
نظم شخصی

وبلاگ‌ می‌نویسم تا بتوانم صاحب نظر شوم

نمی‌دانم تا به حال با وبلاگ‌نویس‌های قهار آشنایی داشته‌اید یا نه.اما جالب است بدانید که بسیاری از نویسنده‌های چیره‌دست معاصر،همچون مارک منسون،سث گادین و بسیاری دیگر،با برنامه‌ای مشخص و مرتب و در مواردی،به طور روزانه وبلاگ‌های شخصی خود را به‌روز می‌کنند و در تلاشند که هر روز چیزی تازه بنویسند و به‌اشتراک بگذارند.

به عنوان مثال،سث گادین،نویسنده‌ی شهیر حوزه‌ی کسب و کار،حدود بیست سالی می‌شود که به‌طور روزانه در وبلاگش می‌نویسد.

خب،اگر این راهی مناسب برای صاحب‌نظر شدن در زمینه‌ی موردعلاقه و مدنظرمان نیست،پس چه راه دیگری هست؟

نمونه‌های ایرانی‌اش را هم کم نداریم.اشخاصی مثل شاهین کلانتری،محمدرضا شعبانعلی،حسین قربانی،ناهیدعبدی و بسیاری دیگر،نمونه‌های افرادی هستند که در همین ایران از طریق وبلاگ‌نویسی پله‌های ترقی را پیموده و صاحب‌نظر شده‌اند.

باری،تمام این ها عوامل مشوق و انگیزه‌بخش من هستند برای این‌که بار تعهد سنگین روزانه‌نویسی در این وبلاگ را،با لذت به‌دوش بکشم.

به‌گمانم بعد از مطالعه‌ی این پست،خواندن مطالب زیر نیز برای شما مفید واقع شود:

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل!

توسعه شخصی چیست؟و چرا باید به توسعه شخصی اهمیت دهیم؟