دیگر روزهایی را که ساعت پنج صبح بیدار نمی‌شوم و گوش‌جان به نوای گیتار دیوید گیلمور نمی‌سپارم را از روزهای عمرم نمی‌شمارم.

1

امروز پس از مدت‌های طولانی موفق شدم ساعت پنج صبح از خواب برخیزم. اولین کاری که کردم این بود که صفحات صبحگاهی‌ام را نگاشتم. سپس پنجره‌ی اتاقم را گشودم، روی قرنیز پنجره تکیه دادم، هدفونم را گذاشتم و به تماشای شهر شب‌رنگ پرداختم.

همچنان که ماه و دو همدم طلایی‌رنگش را می‌نگریستم، تمام مسیری که در این چند ماهه گذشت را در خاطرم آوردم. کارهای شبانه‌روزی، پروژه‌های متعدد و نداشتن تمرین‌های جسمانی و ذهنی متداوم. به خصوص این مورد آخر دمار از روزگار روح و روانم درآورده است.

گاهی فراموش می‌کنم که این دنیا صرفا بازی و سرگرمی است. نه که انسان مذهبی باشم و بخواهم بگویم در قرآن چنین و چنان آمده. خیر.

2

قبل‌ترها وقتی به پارک پرواز می‌رفتم و از فراز آن به شهر تپنده‌ی زیر پایم می‌نگریستم، بیشتر به اصالت وجود خود می‌اندیشیدم. اما تا قبل از امروز که پنج صبح از خواب برخاستم، مدت‌ها بود که چنین زمانی را متفکرانه نگذرانده بودم.

امروز دوباره به اصالت وجود خویشتن اندیشیدم. دوباره دیدم که تک‌تک ذرات وجود من، بخشی از یک وجود بالاتر است. ‌تفاوتی بین اصل وجود من با یک گل یا یک درخت یا حتی ماه نیست. تنها تفاوتی که وجود دارد این است که من از چنین اصالتی آگاهم. می توانم این تجربه را با خود حمل کنم. بر آن بیفزایم. وجود خود را به عنوان بخشی از زندگی درک کنم و بفهمم و از آن لذت ببرم. گمانم تفاوت انسان با دیگر موجودات در همین نکته باشد. توانایی در درک اصالت وجود خویشتن. شاید به همین خاطر است که وجود انسان به وجود خداوند پهلو می‌زند. چنانچه می‌توان با شناخت اصالت وجود خویشتن، خدای خویش را شناخت.

آدمی اسطرلاب حق است

مولانای جان در فیه‌ما‌فیه می گوید:

آدمی اسطرلاب حق است، اما منجمی باید که اسطرلاب را بداند. تره فروش یا بقال اگرچه اسطرلاب دارد، اما از آن چه فایده گیرد . به آن اسطرلاب چه داند احوال فلک را و دوران و برج‌ها و تاثیرات و انقلاب را الی غیر ذلک؟ پس اسطرلاب در حق منجم سودمند است که:

من عرف نفسه فقد عرف ربه. ( هر آنکس که خود را بشناسد، خدای خود را شناخته است.)

در آخر

بنابراین، دیگر دلم نمی‌خواهد روزهای عمرم را، چنان‌چه همچون امروز ساعت پنج صبح برنخیزم و با تفکر و گوش جان سپردن به نوای جان‌بخش گیتار دیویدگیلمور نپردازم، بخشی از عمر خود بدانم.

به‌گمانم بعد از مطالعه‌ی این پست،خواندن مطلب زیر هم برای شما مفید باشد:

در باب زندگی | یافتن هدف زندگی یا ساختن هدف زندگی؟یک پرسش و پاسخ

آیا این شرایط وخیم زندگی ارزش تلاش کردن را دارد؟

چرا خودمان را سزاوار عشق نمی دانیم؟