از همان روزی که حضرت عز و جل پدر جد ما را از بهشت بیرون کردند تا همین امروز، همه‌ی ما به دنبال سعادت و خوشبختی گشته‌ایم. درست مثل ایوب که دنبال یوسف گمگشته‌اش می‌گشت. انگار ویروسی واگیردار است بدتر از کرونا. از پدر به پسر و از مادر به دختر منتقل می‌شود. یک عمر ما می‌دویم و سعادت می‌دود. آخر هم ممکن است بهش نرسیم. نرسیدن که پیشکش، من حتی نمی‌دانم سعادت یعنی چه. بخت یعنی چه که خوشبختی چه باشد؟ معنی واقعی سعادت چیست؟

واژه سعادت به چه معنی است؟

از وقتی تنها در تهران زندگی می‌کنم پنج ماه می‌گذرد. کار کارمندی و یکنواختیِ صدای غژغژ چرخ زندگی به سمت جاده‌ی کشف معنای سعادت هولم داد. خب، چه کسی هست که دلش نخواهد سعادت‌مند باشد؟ این شد که رفتم سراغ پیدا کردن ریشه‌ی کلمه‌ی سعادت. هرچند از لغت‌نامه‌های فارسی چیز زیادی دستگیرم نشد. مترادفش که می‌شود خوشبختی. شاید من به اندازه‌ی کافی نگشتم، یا این‌که بزرگان گفته‌اند خب تکلیفش مشخص است دیگر. یعنی کسی که بخت خوشی داشته باشد. شانسش خوب باشد. البته جواب کاملی هم هست.

سراغ ریشه‌ی همتای انگلیسی‌اش رفتم. یعنی Happiness. گویا ریشه‌اش به یک عبارت قدیمی اسکاندیناوی “happ” می‌رسد که معنایش می‌شود شانس. این‌طور نتیجه گرفتم که ریشه‌ی درخت سعادت اشخاص خوش‌شانسی آن‌ها در زندگی است. تا این‌جا درست، شانس در زندگی اهمیت زیادی دارد، اما مگر همه‌چیز شانس است؟ من که نمی‌پذیرم. برای همین سراغ تجربه‌های خودم می‌روم. از خودم می‌پرسم چه زمانی بیشتر از همیشه احساس خوشی و لذت می‌کنم؟ حتی نیاز نیست یک دقیقه فکر کنم. جواب خودش سر می‌رسد. نوشتن.

سعادت چیست؟

سعادت یعنی شادی و لذت پایدار. اما کدام لذت پایدار است به جز لذت خلق کردن؟ دقیق‌تر بگویم، سعادتی که برایش عرق ریخته باشم به این سادگی از بین نمی‌رود.  از اولین شعری که نوشته‌ام زمان زیادی نمی‌گذرد. شاید نه ماه. مطمئن نیستم. اما از یک چیز مطمئنم. وقتی در پروسه‌ی نوشتن شعر هستم یعنی از مرحله‌ی اولش که خواندن شعرهای دیگران و کلمه‌برداری و ایده‌پردازی است تا مرحله‌ی آخر که چکش زدن کلمات است، تمام وجودم پر از گدازه‌های لذت می‌‌شود. برای همین است که من کنار نوشتن مانده‌ام حتی اگر بازخورد و نتیجه‌ای نداشته باشد. حتی اگر هیچ‌وقت نتوانم شعرهایم را چاپ کنم. تنها کافی است برای منصور بفرستم و او هم بخواند و کیف کند یا نکند. تنها همین که می‌توانم بگویم: «این شعر مال منه. از طریق من در جهان تجلی پیدا کرده.» احساس قدرت می‌کنم. قدرت خدایی:

«سعادت در کسب پول نیست. سعادت در لذت موفقیت و دستاوردها، در هیجان تلاش خلاقانه نهفته است.» _ فرانکلین روزولت

قدرت خلق کردن و کار خلاقانه این است. مرا تا مرحله‌ی خدایی بالا می‌برد. من خدای واژگانم می‌شوم. شرک و کفر هم نیست. مگر در حدیث پیامبر نمی‌گوید من عرف نفسه فقد عرف ربه؟ خب از چه طریقی بهتر می‌توانم خدای خودم را بشناسم جز وقتی که کار او را در مقیاسی کوچک‌تر انجام دهم؟ بگذریم.

اما چیزی که برای من این لذت خلق کردن را تبدیل به سعادت می‌کند، صرف خود لذت بودنش نیست. این است که من می‌توانم تا همیشه آن را انجام دهم. پایدار و همیشگی است:

«آگاه باش که زمینیان چه چیزی را سعادت می‌نامند. تمام شادی‌ها و لذت‌ها، اما آنانی که هیچ‌گاه تمام نمی‌شوند.»_ادوارد یانگ، شاعر انگلیسی قرن 18

رک صحبت کنم. زندگی جنگ است. رینگ بوکس است و دیر یا زود همه درون رینگ می‌افتیم. می‌توانم شروع به مبارزه کنم یا کز کنم گوشه‌ی رینگ، زانوهایم را بغل کنم و زیر مشت‌های سهمگین زندگی دادم برسد آسمان هفتم، پیش حضرت. چه فایده؟ از بازنده بودن چیزی عایدم نمی‌شود.

رابطه ی هدف، تلاش و سعادت چگونه است؟

سعادت مدالی است که از جنگیدن هر روزه با یک هدف مشخص به دست می‌آید. برای من این هدف نوشتن است. نوشتن را وظیفه‌ی خودم می‌دانم. هر روز صبح با فکر جنگیدن با صفحه‌ی سفید کاغذ و مقاومت درونی‌ام در برابر نوشتن بیدار می‌شوم و زره می‌پوشم. شب هم برنده یا شکست خورده، زره‌ام را در می‌آورم و با فکر شکست دادن صفحه‌ی سفید به خواب می‌‌روم:

 

«بالاترین سعادت انسان بهره‌گیری از لحظه نیست بلکه آمادگی برای آینده است.»_لئون تروتسکی

البته بماند که بعضی وقت‌ها خسته می‌شوم. تا کی مبارزه و اعصاب‌خردی؟ اما همین است که هست. سعادت احساسی نیست که باید منتظرش باشم. اگر طالبش هستم، باید هرروز بجنگم. عادلانه نیست، ولی ازش گریزی هم نیست.

«سعادت نتیجه‌ی تلاش شخصی است.» _الیزابت گیلبرت

سعادت و تفکر نقادانه

بدون خوداندیشی و تفکر نقادانه چنین اراده‌ی آهنینی به وجود نمی‌آید. تا پایان سال چهارم دبیرستان که سال کنکور بود دلیل واضحی برای دانشگاه رفتن برای خودم نداشتم. فقط می‌خواستم بروم که رفته باشم. همان‌طور که همه می‌روند. من هم یکی مثل همه. رفتم دزفول و دو سال عذابی الیم کشیدم تا اولین سوال‌های اساسی را از خودم بپرسم. اصلا برای چی دانشگاه می‌روم؟ هدفم چیست؟ می‌خواهم واقعا چه چیزی به‌دست بیاورم؟

 

یکی از ستون‌های سعادت پایدار، درک یکتا بودن و فردیت وجود خود در دنیا است. من از هیچکس نبودن خسته شده بودم. از اینکه فقط یکی از همه باشم و شناخته نشوم بدم می‌آمد. آخرش می‌خواستم از مهندسی مکانیک آن هم در دزفول و خوزستان به چی برسم؟ به هیچ عنوان نمی‌توانستم خودم را در شغلی مرتبط با رشته‌ام تصور کنم. حتی در فضای دزفول یا حتی اهواز هم نمی‌خواستم باشم. می‌خواستم در فضای زنده‌تر، سرحال‌تر و آینده‌دارتری باشم. حالا افق پیش رویم روشن‌تر شده بود. خودم فکر کرده بودم و به نتیجه رسیده بودم. مسئولیت انتخابم را برعهده گرفتم و انصراف دادم که دوباره کنکور بدهم. نتیجه‌اش هم شد یک سال مشقت و کار در کافه همزمان با درس خواندن برای کنکور و درنهایت رسیدن به دانشگاه تهران و ادبیات اسپانیایی. که در آخر هم به نویسندگی و لذت خلق‌کردن ختم شد:

«سعادت زندگی تو به کیفیت افکار تو بستگی دارد.» _مارکوس اورلیوس، کتاب تاملات

سعادت و خرد

یادش بخیر یک ام‌وی‌ام 315 سفید و خوشگل داشتم که اسمش را گذاشته بودم آنجلیکا. آن‌موقع قطعه‌ی آنجلیکا از گروه آناتما را عاشقانه دوست داشتم. اولین باری که پنچر کرد هنوز یادم هست. البته که ما خوزستانی‌ها جهنمی به دنیا می‌آییم وگرنه دلیلی ندارد که تابستان‌ها حضرت گرمایی 60 درجه نثارمان کند که روی اسفالت تخم‌مرغ آب‌پز کنیم، که البته حقیقت هم دارد. باری، گرمای 60 درجه همانا و پنچر کردن همانا. تایر زاپاس را با هر زجری بود جا انداختم و خداروشکر کردم که نیازی نیست تایر را از نو اختراع کنم. به همین شکل نیازی نیست زندگی و افکار خودم را هم از صفر بسازم. زندگی سعادتمند نیاز به مطالعه‌ی خرد و دانشی دارد که نسل اندر نسل به ما رسیده است. اهمیت آثار ادبی، فلسفی و هنری اینجا مشخص می‌شود. یعنی انتقال خرد و دانایی به نسل‌های بعدی:

«هیچکس بدون مطالعه‌ی خرد و دانایی نمی‌تواند زندگی سعادتمند و یا حتی زندگی مناسبی داشته باشد.» _ سنکای جوان، نامه‌های اخلاقی

سعادت و دوستی واقعی

سعادت بدون حضور مداوم دوست واقعی قابل دستیابی نیست. در مورد دوستی واقعی قبل‌ترها نوشته‌ام دوستی واقعی رابطه‌ی رهبر و پیرو نیست. دوستی واقعی آن‌جاست که می‌توانی به او بگویی «ای من». همگام بودن و دیگری را با خود یکی دانستن پایه و اساس دوستی است.

سعادت را لذت خلق کردن به‌طور مداوم تعریف کردم. اما اگر دوستی نداشته باشم که همان اثر خلق شده را به او نشان بدهم و راجع به آن با هم حرف بزنیم، این لذت کامل می‌شود؟ معلوم است که نه. من نیمی از لذت نوشتن یک شعر را با نشان دادنش به منصور می‌برم:

 

«از بین تمام ابزارهایی که خرد برای تامین سعادت در کل زندگی به دست می‌آورد، مهم‌ترین آن‌ها دوستی است.» _ اپیکور

 

بحث دوستی بهانه‌ای شد تا دو دیالوگ مهم را این‌جا بازگو کنم. من گاهی انیمه تماشا می‌کنم و هیچ خجالتی هم از بابتش نمی‌کشم. اساسی‌ترین مفاهیم انسانی و زندگی در انیمه‌ها بیان شده است. همین‌طور درس داستان نویسی و به‌خصوص شخصیت‌پردازی هستند. انیمه‌ای که در حال تماشایش هستم ناروتو است. در یک دیالوگ جیرایا به کاکاشی می‌گوید:«می‌دونی، آدم باید هر روز با بقیه حرف بزنه، حتی یه سلام و احوال‌پرسی کوتاه. وگرنه تو روحیه‌ت تاثیر بدی میذاره.  با دیگران که صحبت کنی باهاشون دوست میشی و باعث میشه از زندگیت لذت ببری. این طبیعت انسان بودنه.»

یا در یک بخش دیگر کاکاشی به اوبیتو می‌گوید:« ناروتو هیچ‌وقت از هدفش دست نمی‌کشه و به واقعیت پشت نمی‌کنه. چنین شخصیتی داره. و طوری که اون به پیش میره و نظر بقیه رو به خودش جلب می‌کنه، آدم می‌خواد هر وقت کمک نیاز داشت درنگ نکنه. و هر چی نفرات بیشتری به کمکت بیان، به هدفت نزدیک‌تر میشی. اگه دور و اطرافت کسایی باشن که بهت باور دارن، امید مجسم و رویت میشه.»

«کلید گنج سعادت قبول اهل دل است     مباد آن‌که در این نکته شک و ریب افتد» _حافظ شیرازی