ما آن عشقی را می‌پذیریم که گمان می‌کنیم سزاوارش هستیم. واقعیت امر این است که ما انسان‌ها از عظمت و جلال وجود خویشتن آگاه نیستیم. که البته منطقی است.

در این کره‌ی خاکی، فقط هفت میلیارد انسان زیست می‌کنند. فشار رسانه و ایدئولوژی‌های مختلف هم که مدام به انسان‌ها القا می‌کنند که کافی نیستند و هزار عیب و ایراد دارند هم که باری اضافه بر دوش است. انسان مدرن در جمعیت حل شده است و خود را یکی از هزاران می‌بیند. از بیرون هم که مدام بهش می‌گویند تو فلان و بهمان ایرادها را داری. خب معلوم است که نمی‌تواند گوهر وجود خویشتن را ببیند و بشناسد.

از سنین پایین، والدین، رسانه و جامعه به افراد می‌گویند این کار را نکن. این طور نبین. آنجا نرو. درست است که والدین خوبی ما را می‌خواهند، اما واقعیت امر این است که اغلب والدین ترسو هستند و ترسو بار می‌آورند، که البته طبیعی هم هست. آیا می‌توان آن‌ها را ملامت کرد؟

اما باید با واقعیت روبرو شد. ما ترسو بار آمده‌ایم و از گفتن حرف‌هایمان، بیان احساسات‌مان و حتی سفر رفتن تنهایی برای شناخت بهتر خویشتن بازمانده‌ایم. تمام این‌ها منجر می‌شود به عدم شناخت حقیقی از خویشتن.

می‌گویند انسان قطره‌ای‌ست در دریا، که به زعم بنده این تفسیری اشتباه است. در واقع هر انسان، خود دریاست. با همان اعماق و همان رازآلودگی‌ها. همان آرامش و همان خروش‌های ناگهانی. اما این‌‌جا تصمیم با خود ما است که بپذیریم قطره هستیم یا دریا. همین نگرش، میزان پذیرش عشقی را که فکر می‌کنیم سزاوارش هستیم مبین می‌کند.

ای کاش می‌توانستم ملاقاتی با خود هجده ساله‌ام داشته باشم و به او این‌ها را می‌گفتم. مطمئنا بهتر می‌توانست از پس دلمشغولی‌ها و درجا زدن‌هایش بر آید.

سخن آخر

بنابراین می‌توان این‌گونه نتیجه‌گیری کرد که بسیاری اوقات ما فرصت‌ دوست داشتن و دوست داشته شدن را از خود می‌گیریم. صرفا به این خاطر که ارزش حقیقی خود را نمی‌دانیم و نمی‌شناسیم. باید اندکی بیشتر در بطن دریای درون‌مان کنکاش کنیم و گوهرهای وجودمان را بیابیم.

به‌گمانم بعد از مطالعه‌ی این پست،خواندن مطلب زیر هم برای شما مفید باشد:

در باب زندگی | یافتن هدف زندگی یا ساختن هدف زندگی؟یک پرسش و پاسخ

آیا این شرایط وخیم زندگی ارزش تلاش کردن را دارد؟

چرا به تنها بودن نیاز داریم؟